...

انسان در دردهایش تعریف می شود ، در وداع های آخر ، در حرفهای نگفته... داستان هر پدری هم بعد از رفتنش تازه شروع می شود و انسانی که زمان اندک رو به پایان را نفهمیده است یکباره می فهمد که جای چه چیزی در وجودش خالیست... هرچند ناممکن، اما شاید که لحظه دیدار از دشتی بیرون بزند فراسوی بودن ها و نبودن ها ؛ ماورای نیک و بد ، شاید در جهانی بری از رنج و فکر فردا. آنجا که جهان بی جریان است و دیگر آن شب دی ماه تمام نشدنی در یک زمستان سرد طولانی کابوس هر لحظه ات نیست...

بعد از 5 ماه

حتی اگر حرفی برای گفتن نداشتیم برایم آهنگ بفرست...

...

هرچقدر هم غم نان فاصله انداخته باشد بین ما و کتاب باز هم هرگز نباید از خواندن و نوشتن دست کشید چرا که یک جامعه ی بدون مطالعه همیشه در خطر است بخصوص برای ما که زاده ی یک تاریخ پر آشوب و ادامه تمام مشق های ننوشته و نا تمام پدر و مادر ها هستیم...

بعد از چهار سال...

اگرچه سال ها سال از دهه نوستالوژیک هشتاد گذشته ، اگرچه خیلی چیزها  در آن سالها را جا گذاشته ایم و از خیلی چیزها هم گذشته ایم اما هنوزهم انگار گذشته هیچ وقت نگذشته شایدم هرگز نیامده! شايد روزى برسد كه انسان بتواند نوستالژي و زمان از دست رفته را از نو بسازد، يا در ذهنش تجربه كند اما در هر صورت بازنده است چرا که باختن قصه ی همیشگی نسل ماست مایی که ترانه های دیروز را به وهم امروز باختیم . مایی که فرصت ناب رهایی را به زمزمه های شبانه باختیم و سهم مان از فرصت های رهایی ، فقط شبیه شدن هر روزه به چیزی بود که نمی خواستیم. ما هیچ وقت خودمان نیستیم بجز یک قلب دیوانه در یک تاریخ نفرین شده با نقش هایی دروغین...
 

بعد از ده سال...

قشنگی زندگی همینه که بعد از ده سال یهو یادت بیاد یه روزی یه وبلاگی هم داشتی برا خودت که کلی وقت براش میذاشتی...

تازه از اون قشنگ تر اینه که رمز ورود یادت باشه و وارد شی و پستی هم بذاری

اگه دوستی آشنایی هم  پستت را دید چه بهتر!

انتقال وبلاگ

مطالب این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد:

 

 

http://psychologyusb.wordpress.com/

باز هم قسمتی از کتاب شازده کوچولو

شهريار کوچولو کوير را از پاشنه درکرد و جز يک گل به هيچی برنخورد: يک گل سه گل‌برگه. يک گلِ ناچيز.
شهريار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهريار کوچولو با ادب پرسيد: -آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را ديده‌بود. اين بود که گفت: -آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تايی باشد. سال‌ها پيش ديدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پيداشان کرد. باد اين‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند؟ بی‌ريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهريار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.

پر حرفی به جنسینت ارتباطی ندارد!

برخلاف تصور عامه مبني بر پرحرفي زنان، تحقيقات جديد مجله علمي آمريکايي «ساينس» (علم) نشان مي دهد که زن و مرد هر دو به يک اندازه حرف مي زنند. تنها تفاوت در اين است که زنان در سنين جواني بيشتر حرف مي زنند، اما مردان در سنين بالاتر به پرحرفي روي مي آورند. در برخي زبان ها حتي ضرب المثل هايي نيز وجود دارد که اين باور غلط را در فرهنگ و زبان ريشه دارتر مي کنند. به طور مثال در انگليسي يک ضرب المثل قديمي است که مي گويد: «زبان زنان، مانند دم بره است که مدام تکان مي خورد.»  «جيمز پنه بيکر» استاد دانشگاه و رئيس بخش روانشناسي دانشگاه تکزاس که يکي از دو محققي است که به اين تصورات شک کرده و به همراه يکي از همکاران خود دست به تحقيق زده است. او مي گويد تا به حال گفته مي شد که مردان روزانه 7 هزار کلمه استفاده مي کنند و زنان 16 هزار کلمه

اعتیاد یا عشق؟

خیلی هستند که چه زن و چه مرد،خیال می کنن که عاشقن اما بهم معتاد شدن.عین مخدر.همدیگر را باید ببینند،مرافه کنن قهر کنن،آشتی کنن و اسمشو بذارن زندگی عاشقانه.اما به همه ی اینا و خودشون معتادن.
این که نمی تونن از هم جدا شن از اعتیاد همدیگه هست.خمار می شوند و درد می کشند.دردشان هم درد عشق نیست درد خمار یه!
زود هم راه  و درمان این خماری را ،ازدواج می دو نن و ازدواج می کنن.
اینجاست که میبینن چشم دیدن هم را ندارند.و شب و روز دعوا دارن اما نمی تو نن از هم دور باشن.میذارن پای چی؟عشق!

از کتاب جسد های شیشه ای فیلم نامه فیلم نشده ی مسعود کیمیایی

هوا پس است!

 

حال من خوب است اما تو باور نکن!

 

 

جنازه ام
بدون حرف تازه ام
هوا پس است

بیا پسر
هوا پس است
نفس کشیدنت
در این هوا و زندگی
بس است

هوا پس است
گیاه مردنی است
بهار نیست

هوا پس است

جذابیتهای زنان از دیدگاه مردان

جذابیتهای زنان از دیدگاه مردان

زنانی كه زود به دست نمی‌آیند، یا حتی نمی‌دانی كه آیا هرگز به دست می‌آیند تنها زنانی‌اند كه

 

 جالب‌اند.

 زیرا شناختشان و نزدیك شدن به ایشان نشانه فتح است.

شاید تنها و تنها شنیدن یك كلمه مهرآمیز از زبان اینان چنان مردان را به وجد آورد كه روزها و شاید هفته

 

 ها ( و شاید زبانم لال سالها) او را خر كیف كند

 

شاید همین امتیاز برای زنان به تنهائی كافی باشد تا آنها گوشه ای از اجتماع را تصاحب كنند و به تاخت و

 

 تاز بپردازند

 

مطلبی كه در اینجا به ان گریز می زنم این است كه ما زنان را با لطافت، ظرافت، مناعت طبع، آرامش و

 

 بازیگوشی می‌خواهیم،

 

این چیزی است كه مردان از زنان توقع دارند و زنانی كه دارای این حسن باشند برای مردان قابل قبول

 

 ترند اما نه در همان آغاز یك رابطه

 

شاید جالب باشد كه بدانید برای اغلب مردان بداخلاقی زنان - تكبر ایشان و یا بی اعتنائی ایشان بیشتر

 

 مرد را حریص به ایجاد ارتباط می نماید

 

زنانی كه در مورد خواسته های طرفشان بله لب دهانشان آویزان است تا هلوپی بیافتد شك نكنند زود تر

 

 ملال انگیز خواهند شد تا زنانی كه نه گفتن را با خود همراه دارند

 

ما مردها عمیقا می‌خواهنیم كه یك نفر بهمان بگوید "نه" تا فوری دیوانه‌اش بشویم !

 

این "نه" دروازه تخیل را برایمان می‌گشاید و فرصتی فراهم می‌كند تا مرد، زن‌ ِ دشوار را بر فراز قله

 

 معیارهایش تجسم كند و حتی دوباره بسازد!

 

 خیال می‌كنید زن‌ها برای ما چه هستند جز توهم؟

 

ما زن‌ها را با تمایلاتمان خلق می‌كنیم.

 

اصولا فتح زنان سخت برای مردان لذت بخش تر هست

 

زنان سهل الوصول هیچ گاه جذابیتهای لازم را برای مردان نداشته اند و نخواهند داشت

شاید بتوانیم اسمش را شیفنگی هم بگذاریم

 

برای یك مرد حتی تصور اینكه زنی برایش غیر قابل دسترس خواهد بود كافیست تا ساعتها فكرش را مشغول كند

 

زنان سخت به مراتب جذاب تر از زنان سهل الوصول می باشد

 

زنانی كه به كوچكترین حركت یك پسر در كوچه و خیابان چراغ سبز نشان داده اند كاملا به این موضوع واقفند كه چگونه به بدترین شكل ممكن كنار گذاشته شده اند